من می دانم که خوبی کردن، خوب است.
من می خواهم وقتی دلم گرفت کسی باشد تا با او درد دل کنم.
من می خواهم وقتی گره ای در کارم آمد، کسی باشد که گره گشا باشد.
من امید وارم وقتی که نیاز به دستی پیدا کردم که مرا بالا بکشد، دنبال آن دست نگردم. دوست دارم وقتی به بالا نگاه کردم آن دست آماده باشد تا آن را بگیرم.
و هزار دوست داشتن های دیگر و هزاران خواستنی های دیگر...
اما به چه قیمتی؟
آن دست به چه قیمتی به سمت می آید تا کمکم کند؟ تا دستم را بگیرد؟
حالا که من خوبی می خواهم، حالاکه من یار می خواهم، حالا که من دست می خواهم، چگونه باید باشم؟ آیا غیر از این است که باید خوب باشم، که باید یار باشم، که باید دست باشم.
آری منظورم همین است:
خوبی کن، خوبیت می کنند
یاری کن، یاریت می کنند
دست بگیر تا دستت را بگیرند.
اگر تاکنون دست کسی را نگرفته ای و کسی در حق تو این کار را کرده است یادت باشد که از آن لحظه به بعد وظیفه ای بر دوش تو نشسته است و آن را خودت می دانی که چیست.
بار ها شنیده ایم که گفته اند و می گویند که: جواب خوبی، خوبی و جواب بدی هم بدی است.
قانون طبیعت نیز می گوید: هر عملی، عکس العملی دارد.
پس یادت باشد هر هرفی که بزنی روزی به خودت برمیگردد. ممکن است آن روز سال های سال طول بکشد اما در آمدنش شکی نیست.
مانند مرگ...
برچسب:
نویسنده: رضا نجفی