جای من در این دنیا کجاست؟
تو می دانی؟
شما چی، شما می دانید؟
چه کسی می داند که من کجای این دنیا هستم؟ که من اصلا چرا در این دنیا هستم؟
از کجا آمده ام و به کجا می روم؟!
شاید اصلا من نمی خواستم که بیاییم، اما حالا آمده ام و با ید فکر حالا را بکنم.
باید به این بیندیشم که چگونه این مسیر را به انتها برسانم.
این مسیر مانند یک جاده ی صاف نیست که فقط باید مستقیم رفت، بلکه پر از پیچ و خم و پستی و بلندی است.
در این مسیر تنها نیستیم، همسفران زیادی داریم، همسفرانی که فقط عده ای را ما انتخاب می کنیم و ما بقی انتخاب شده اند.
در این مسیر اتفاقات خوب و بد بسیاری چشم به راه ما هستند تا به آنها برسیم.
اما آیا به راستی ما به سوی اتفاقات می روم یا آنها به سوی ما می آیند؟
آیا میانبرهایی وجود دارد که زودتر به مقصد برسیم؟ که به اتفاقاتی که سرعت ما را کم می کنند نخوریم؟
نظر شما را نمی دانم ولی من فکر می کنم که این میانبرها وجود دارند و این ما هستیم که باید چشمان خود را باز نگه داریم تا آن ها را بشناسیم و از آنها رد نشویم.
اما همانجور که میانبرهایی وجود دارند که ما را زودتر به مقصد می رسانند، مطمئنا راه های هم هستند که ما را از مقصدمان دور می کنند، همان هایی که ما را به بن بست می کشانند. و باید مراقب بود که اگر روزی به بن بست رسیدیم راه برگشت را گم نکنیم.
البته اگر راه برگشتی برای خود گذاشته باشیم.
برچسب:
نویسنده: رضا نجفی